برف و رویا

برف و برف و برف... و من.. گرم گرم گرم... با مشعلی از عشق... با پاهایی برهنه که خنکای برف را احساس میکنند... و من.. هنوز هم پا بر همان جای پاها می فشارم... و می روم و می روم!!

 دشت سفید و سفید و سفید... در کورسویی از طلوع زرد خورشید در بلندای قامت آسمان.. و تصویری از جای پاها... از تپشی آشنا.... و من.. آکنده از  هوس.. هوس... هوس...

برف و برف و برف... و من گرم گرم گرم... از دور صدای پیانوییی به گوشم میرسد... صدایی لطیف و دلبرانه... صدایی گوش نواز آنقدر که زوزوی نسیم را به سکوتی عمیق فرو برده و من شعله به دست به انتهای جای پاها نزدیک و نزدیکتر میشوم...

کمی جلوتر درست در قبله گاه طلوع خورشید...دخترکی با شالی سفید... در سپیدی برف مینوازد ترانه خوشبختی را... شعله را به سویش میبرم و رنگ نارنجی مشعلم بر صورت سپیدش نقش بر می بندد.... دخترک مینوازد و مینوازد و من ساعتها گرم گرم در کنارش می مانم و می مانم تا شاید صورتش را به سویم برگرداند... من خسته ام... خسته از مسیر سرد زندگی... چشمانم سنگین است ولی دوست ندارم حتی لحظه ای از بانوی سپید رویاهایم چشم بردارم...

.

.

چشمانم را باز میکنم... در کنار شومینه ای هستم و دخترکی با همان شال سپید به سویم می آید... زیبا... لطیف... پر از حس خوشبختی و من لبخندی میزنم و او آرام صورتم را نوازش میکند.. با لبخندی رنگ به رنگ زندگی... او نگاهم میکند و دگر بار پشت پیانو مینشیند و بازهم مینوازد... با هر لمس انگشتی قلبم گرم و گرم تر میشود... از سر جای خویش بر میخیزم و دست بر انگشتانش میفشارم با هر لمسی... با هر فشاری...

 و من و او لبخند زنان می نوازیم ترانه خوش خوشبختی را.... محبوبم سلام....

/ 3 نظر / 5 بازدید
behnaz

پروردگارا... عشقی ب من بده تا مرا بسازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری ب من بده تا در او ببینم گوشه ای از صفای سرشت تو!

amir

[لبخند]

dani

[لبخند]