دوباره یادم بده...

دوباره یادم بده قصه شیرین عشق را... وقتی میشود که حتی یک قصه.. از میان قصه های شیرین مادربزرگ به حقیقتی شیرین و جاودان ره سپارد...

دوباره یادم بده تا به یادت آرام سر بالشی گذارم... وقتی  میشود از یک به یک همه چراغهای شهری که در پی هم خاموش می شوند... تنهای تنها یک  چراغ روشن تو.. مرا در اندیشه ات آرام بخواباند....

دوباره یادم بده گرم بودن و گرم ماندن را.... وقتی هنوزمیشود حتی یک کوهنورد ره گم کرده  در سوز سرمای زمستان زندگی... در تپش  گرم نفسهایت به گرمی وصالی بس گرم و شیرین.. دل  سپارد....

دوباره یادم بده نو شدن و نو ماندن را.... وقتی هنوز هم میشود در یک روز سبز بهار.. رخوت زرد پاییز و سرد سفید زمستان را از تن خارج ساخت و آرام آرام رخت سبزینه مخملینت را بر تن کرد...

دوباره یادم بده سرود عشق جا مانده در کوچه های بی کسی و بی قراری را...وقتی هنوز هم با هر قطره شبنمی... با هر یاد مرهمی... هر امید همدمی... میشود عاشقت بود....

دوباره یادم بده جوانه را... ستاره را... بهانه را... ترانه را....

/ 4 نظر / 8 بازدید
تینا

بسیار زیبا و سرشار از احساس نوشتی . آقا کیوان آفرین به تو . ایشالله همیشه شاد و سلامت و عاقبت بخیر باشید . [گل][لبخند]

منصوره

عبور" تکرار غمگین آدمهاست... صدای کفش هایی که دیگر نمی آیند

hamideh

ziba va delneshin .