داستان خوش یک عمر!!

چون موسم نگین های آسمانی شده... درهای باران احساس یک به یک از اوج در شیشه پنجره   قلبم را میکوبند و آن لحظه بر دل این جمله را تکرار میکنم:

(ببار بارون... من سرگشته و حیرانم... بباررررررررررررر.....)!!! 

آرام پنجره اتاقم را می گشایم... بوی نم خوش بوی باران... همه چیز زیباست بجز حصاری که مرا از مجزه با تو بودن دورکرده!!! تند تر و تند تر بویت میکنم..  آنقدر تند که ناخوداگاه مست می شوم... مست باران.. تو.. لطف خدا....  دیگر در اندیشه ام چیزی جز یادت باقی نمی ماند... کاپشنم را .. چترم را به عمد فراموش میکنم... غصه های دیرین زندگی را به عمد  با خودم همراه می کنم... و دیگر به هیچ چیز فکر نمیکنم... در خانه را میگشایم و با چشمانی بسته نفسی به عمق احساسی بی انتها استشمام میکنم... سپس چشم میگشایم.. دفتر قلبم را میگشایم و جمله ای با قلم سرخ عشق برایت حکاکی میکنم: ××× ای تو.. توکه داری نگام میکنی... من دارم میایم؟ قرارمون باشه همون جا؟ اون جا که قطره های بارون مسیر رو نشونت میدن... نبش جاده زندگی...به سمت سرازیری خوشبختی... به صرف یک فنجان قهوه با خدا....×××

 الهه ی زیبای خوشبختی... بوسه هایم را در خیسی باران برای عشقی شاعرانه غرق در خیسی احساس با تو بودن می کنم... غصه های گذشته ای که به عمد با خودم در اتاقم آورده بودم را  زیر باران می شویم... هر غصه ای که شسته میشود غنچه زیبای لبخندی بر لبانم در زرورقی از احساس میشکفد... راستی من به چترها و کاپشن های بر تن کرده رهگذران نیز اندکی مینگرم و در همین لحظه ناخوداگاه قهقه ای دیوانه وار میزنمم! خنده

 من میروم و میروم تا معجزه به تو رسیدن تا خود قطره های باران.. تا جایی که غصه ها یکی یکی با یادت شسته شوند تا جایی که چون ابرهای بالا سرم خالی از خویش شوم... با من باش.. من در پی خلق یک معجزه ام!!!         

 راستی چه کسی میداند که مقصد کیوان کجاست ؟! اگر تو نیز عابر بارانی خوب خواهی دانست.. تا دیر نشده تا باران می بارد فرصت باقیست...بشتاب نازننیم بشتاب!!

/ 2 نظر / 17 بازدید
آسمان آبی

راستی چه رازیست در این قطره های باران....که این چنین ما را شعله ور میکند؟[گل] عالیه کیوان....مثل همیشه...

تینا

میدونم مقصدت کجاست مقصدت آرامش