مینویسم آرام و بی صدا

الان که مینویسم... هیچ کس و هیچ کسی نمیدونه دارم اینجا مینویسم....

الان که دارم مینویسم... تنها به خواننده ی مورد علاقه ام celine dionاجازه دادم با آهنگ .fly..... منو تا آخر این نوشته همراهی کنه....

دلم میخواد یه چوب از چوبهای کج و کوله ی جنگل توی دستام باشه...

دلم میخواد توی یه جاده ای باشم که لای انبوه جنگلهای شمال منو به یه مسیر نامشخص میبره...

دلم میخواد هیچ کفشی توی پاهام نباشه... تا راحت و آروم زمین زیر پاهام رو احساس کنم

 دلم میخواد هیچ اتوموبیل گران قیمتی... هیچ تصاویر دروغ کوچه خیابونی.... هیچ غم شهر نشینی همنشینم نباشه... دلم میخواد تنهای تنها صدای چکاوکان و بلبلکان... گوشهام رو قلقلک بده... دلم میخواد وقتی تشنه ام دهانم رو به چشمه ای که آروم از کوه سر میخوره و میاد پایین بچسبونم.... دلم میخواد چشمام مست سبزی و سر سبزی باشه.. دلم میخواد وقتی خسته میشم آروم روی زمین سبز دراز بکشم و از لای درختان به آبی آسمون نگاه کنم....

دلم میخواد بی اختیار به امام زاده ای برسم... و پیرمردی با شمعی روشن به سراغم آید و شمعش رو به دست گرفته و در آغوشش بگیرم و به امام زاده بوسه ای بزنم... حرف دلی بزنم... و به خدای آسمان قطره اشکی نشان دهم...

 دلم میخواد تصویر آدمی باشم که داره از دور نشون داده میشه و توی یه چمنزار انبوه با رقص چمنزار میدوه... دلم میخواد بازم جلو برم تا جاییکه به آبی دریا برسم و پیش موجها آروم دراز بکشم.. اونوقت به خودم به دیگران... به حرفهای ناجواب... ناجواب.... ناجواب این زندگی شهرنشینی... این بازی عشق با منه آکنده از عشق بیشتر گوش بدم....

چوب توی دستام رو روی شنهای خیس فشار میدم و این جمله رو مینویسم:

من اونقدر قوی هستم که به هر چیز و هر کس و به هر موفقیت میتوانم برسم... مگر آنکه خداوند مقرر نکرده باشه...

پایان...

 

/ 1 نظر / 4 بازدید