مات و مبهوت یک دوراهی!

پا به پای رفتن و آمدنم... چون دربی که با زوزه ی یک نسیم ناخوانده.. گیج و مبهوت در اندیشه  بستن و نبستن است... دلکم بر سر دوراهی عشق و دل بریدن است....

مثل گلی که تشنه سنگینی قامت قطره ایست... همه وجودم خیس و مبهوت شهد بی انتهایی از یک حادثه استثناییت... حادثه ای که هنوز نمیدانم از آسمان دلم اشک سبز شوقی را جاری خواهد ساخت که میتراود مهتاب آرامشی را..یا اشک سرخی که میسراید غم کهنه بی انتهای بی اعتمادی را...

مثل کوچه ای که نمیدانی بن بست است و به شوق درختان سبز و سایه هایی بی مثال قدمت را به شوق قدمکده اش میسپاری....

چون کوهی سپید بر بلندای آسمان... آنجا که هیچ بشری پای بر آن نهاده...  و تو به انتهای مقصدش دل سپرده ای... تو که  هیچ گاه و هیچ لحظه ای سنگهایش را زیر پای خویش نفشرده ای... من.. وسوسه وار قله ای را مینگرم و دل به دریا یی ژرف و عمیق سپرده ام....

چون حرم زرد طلای امام رضا(ع)  که خسته و با دلی پر... بر مرمر سنگهایش اجازه دخول میگیرم و نگاه خیسم را محو تماشای جاذبه بی انتهایش میسازم ... باید بروم تا شاید گشایشی... دروازه رحمتی!!... آری اینچنین باید رفت ... سنگین و پر امید...

امروز گیج تر از دیروز... فاصله ها را... یک به یک طی میکنم... بی آنکه حتی خود بدانم که پای بر کجا می گذارم... مه غلیظی نگاهم را محبوط ساخته و نمیدانم که به کدامین مسیر گام نهاده ام... مسیر سبز عشق یا نمکزار خشک عطش عشقی نا مرئی...

راستی!! تو چه مزه ای؟ تلخ پشیمانی... یا شهد شکر عشق؟ تو چه بویی؟! هم بوی گل امید.... یا هم عطر  افسوس سردی غلیظ؟

نمیدانم... آری اعتراف میکنم که هیچ نمی دانم... ولی این را خوب میدانم که باید رفت... بی باک تر از دیروز... به شوقی در انتهای امروز.... آری باید رفت و به صدای نفس هایت امید بست و دیگر هیچ شکوه ای نکرد.... امروز هر چه شود... فردا نزدیک است مگر نه؟ پس یا علییییییییی خیال باطل

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رسپینا

دار بزن خاطرات کسی را که تو را دور زده است! حالم خوب است اما گذشته ام درد می کند..؟!

باران

تنهاتر از غروب با انگشتانت وداع میکنم می خواهم بخوابم تاریکی آرامم میکند

B.N

[لبخند][لبخند] besyar ziba

منصوره

این متن خیلی قشنگه...بر سر دو راهی عشق و دل بریدن...یا مزه تلخ پشیمانی....

صابر

آری باید رفت و هیچ شکوه ای نکرد امروز طولانیست .... نشسته ام و نظاره گر گذر ثانیه های تنهاییم ولی حتی اگر تنهاترین تنها شوم باز حاضر نیستم دنبال هر همقدمی زیر نور ماه باشم . فردا دور است خیلی دور ... فردایی که یکی مثل خودمان خوب، پاک، نجیب و مهربان، با احساس، یکرو، صادق و باوفا و...همدممان شود دور است خیلی دور ...

صابر

شایدم فردا نزدیک باشد و برای من کم صبر طولانی باشد ...

صابر

شایدم فردا نزدیک باشد و برای من کم صبر طولانی باشد ...

صابر

شاید فردا، فردای قیامت باشد، خدا کند همدمم آنجا خوب باشد که جاوید است . دلم را به این خوش میکنم که دنیای امروز کوتاه است و فردای آخرت نزدیک است . همدمم جلوه ای از اعمالم است که بهترین همدم هر انسانیست . بهترین پاداش نیکان و بدترین جزای بدها . خدایا ما را از نیکان و صابران قرار ده . آمین .

احسان

زیبا بود .