دلنوشتی با طعم کیوان!!!

دستم را ول کنید افکار... مرا رها کنید... بگذارید قدم هایم را بر زمین فشار بدهم... بگذارید برشانه هایم فقط و فقط قطره های باران سنگینی کنند... بگذارید بروم... به سرزمین ترنج و گیلاس... به سرزمین پاک آزادی... آزادگی... به مرز باور... بگذارید تنها آرامش را استشمام کنم... بگذارید آنقدر از آدمیت دور شوم تا با فریاد بلند آسمانها را بشکافم و داد بزنم من  عاشقمممممممممممممممممممممممم.. ؟!!!! 

میخواهم در سفر به رویاهای کودکانه بی مقدمه.. بی دلیل دستانم را بگشایم...میخواهم در سفر به آرزوهای مردانه از کوه ها.. از صخره ها بالا روم... میخواهم در سفر به لطافت زنانه در دشت خوشبختی شاد شاد بخرامم... میخواهم در سفر به تکرار زمانه.. هرکجا که خواستم چشمانم را ببندم و همرنگ سبزی زیبای زندگی بر زمین دراز بکشم... میخواهم در سفری سراسر کنجکاوانه.. بر الوان رنگها برای همه کارهای دیروز و امروزم.. به لحظه ها بیندیشم... میخواهم در سفری با حال و هوای شاعرانه... بر زلال رود.. بر رنگ غروب..  بخوانم از یک سرود...

ولم کنید غصه ها... ولم کنید!!!... من مردی قوی هستم...   از خشم مردانه من بترسید... من اکنون مسافرم... مسافر سرزمین آرامش افکار... به هرکجا که دلم خواست.... به سرزمین موفقیت... من خوشبختم خوشبختی من پدر و مادریست از جنس گل رز خواهریست از جنس پاکی و برادرانی که از سرزمین گرم خورشید و محبتند...

دیگر وقت رفتن است... قطره ها ببارید... خنده ها بیایید.. لحظه ها بیارایید.. خوشی ها جا نمانید...  1..2............3!!

/ 4 نظر / 15 بازدید
آسمان آبی

[گل]

pegah

[تایید]

تینا

زیبا بود

زهرا جمالی

سلام راستش اونقدر درک ندارم و از نوشته هاتون ب جز بعضیا چیزی نفهمیدم ولی برام وبلاگتون جالب بود