منم و این کربلای روزگار!!

حس من و التهاب این زمان... چیزی شبیه کربلای دیرین است... از برای دل خسته ام.. همین لبخند سیمین است.... نگاهم کن... چون این نگاه شیرین است....

(( کربلای روزگار ))

دوباره کیوان مردی شده ای برای خودت.... چو طلعت پوتینت در ازای خودت....

در این روزگار سیاه از عشق.... بدان شده ای مرد کربلای خودت....

حالا که همه شهر بی وفا شده اند.... تو تنها برو به نینوای خودت.....

دلت درین روزهای زرد.. بی انتهاست... چو خورشید کبود آسمان خودت....

 رخت.. نشانی ازشروع قصه هاست.... نگاه کن.. ازین بالا به انتهای خودت...

و لبخندت.. همان لبخند دیروزیست.... ببین رمز عشق را در جمال خودت....

برای عاشقی همین نگاه کافیست.... نهان شو از دریچه پرده های خودت...

صبح کربلا شد و وقت پیکار است... بزن شمشیر سر شمر ربنای خودت.....


پی نوشت: تولد دانیال شهریور 1388 یادش بخیر... چقدر زود بزرگ میشیم در چرخ زمان!

پی نوشت: هیچ وقت خودم رو شاعر ندونستم.. حتی یه نویسنده هم ندونستم... هر چیزی... هر حسی ته دلم باشه اون رو مینویسم... امروز نگاه قلمم اینچنین بود و بس!

 

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
تینا

سلام . بسیار زیبا بود . [گل]

ثریا

سلام بر شما[گل] از وبلاگ تینا جان شما رو دیدم پس روح لطیف و خوش ذوقی هم دارید تصویر بالای وبلاگ شما رو ما قاب کرده در خونه داریم [مغرور] [گل]

pegah

khob boood

طوبی

سلام . چه نوشته قشنگی .

رسپینا

اشتباه من این بود،هر کجا رنجیدم لبخند زدم گمان کردند درد ندارم محکمتر زدند..![گل]

لینا

سلام آقاکیوان تو کلبه ی آرامشم یه مسابقه ی بامزه اس خوشحال میشم شماهم بیاین شرکت کنید:)