قاصدک سرزمین عشق!

 

 

یک سرزمین پشت سرم... با همه غروب های سرخ کبودش... با تلالو’ زرد طلوعش... در سطر سطر شکوهش.. درستاره باران وجودش.. رنگ به رنگ چون لر و کرد و ترک و بلوچش...

 از فراز دماوند سپیدش... تا ژرفای کویر بی مثالش...  بر فراز سبزی دشت حیرانش... تا  شب های کارون بی مثالش... تا درست درین بلندای بام تهرانش.. همه و همه را در برق چشمانم حکاکی می کنم...

نا گهان با همان التهاب آشنا معجزه وار قاصدکی به سویم می آید چشمانم را آرام میبدم و در لبخندی صورتی فوتش می کنم... و قاصدک را نگاه می کنم تا لحظه ای که از روبروی چشمانم محو می شود و به تو نزدیک و نزدیک تر می شود... قاصدکم..حرکت... جرکت..

نازنینم چه حس خوبیست چون می دانم تو خواهی آمد و من نامت را در سرزمینم ایران حکاکی خواهم کرد... از غرب به شرق... از شمال تا جنوب... چه حس خوبست چون می دانم من و تو افسانه خواهیم شد... افسانه تر از باران... افسانه تر از باور خوشبختی... افسانه تر از دیروز و هرروز!

تو می آیی من می آیم و من و تو در سرزمینی بلند چون ایران... پرچم سه رنگی از سرخی عشق... سبزی زندگی و سپیدی پاکی را بر خواهیم افراشت...

محبوبم... دختر سرزمینم ایران سلام.... سلام بر تو ای ترانه زیبای خوشبختی....

امشب دراین سکوت شب نگاهم تو را نشانه رفته و تمام حجم ششهایم پر از عطر عاشقانه توست.

/ 1 نظر / 12 بازدید
مارکا

مثل همیشه فوق العاده نوشتی[گل]