الگویی به نام پدر!!!

 

 

با تو چه حس خوبی دارم.... حسی به بلندای مردانگی.... با تو چه شور خوبی دارم شوری مالامال از امید.... با تو چه روحی دارم ... روحی به سپیدی پاکی.... با تو چه جریانی دارم.... جریانی در مسیر سبز زندگی.... با تو چه قدرتی دارم.... قدرتی که همیشه همراه من است...  قدرتی که در جان و تن من است....

پدر... دست بر شانه ات می گذارم.. و جلو می روم.... جلو و جلوتر می روم... من درتکاپوی یک معجزه ام.... معجزه ای که تو مرا خوب یاد دادی....  پسرم وای به حال روزی که انسان تصمیم بگیرد!!! سختی ها را له میکنم.... کوه ها را می شکنم....تپه ها را هموار می کنم و بر بلندای دشت زندگی فریاد می زنم پدرم دوستت دارم....

پدر جان دعایم کن نماینده ی شایسته ای از مردانگی بی مثالت باشم......!!

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیوان

بار الها آنان را که نعمت پدر را احساس نمی کنند پدرشان را بیامرز و برای آنانکه این موهبت را دارند توفیق و سلامتی نصیب این ستون زندگی بدار.... آمین

گیتی

آمین... پدر ...بال هایی برای پرواز... پدر...تکیه گاهی برای روزهای سخت... پدر...سنبل ایثار و صفا... پدر...تکرار بیشمار همه ی خوبی ها... پدر...یه عاشق واقعی... پدرم دوستت دارم خدا همه ی پدر و مادر ها رو حفظ کنه.. انشالله سایه پدر و مادرت همیشه بالای سرت باشه و پدرت همیشه مثل کوهی استوار در کنارت[لبخند] و با قدرتی روز افزون تمام سختی های زندگی رو (به قول خودت)له کنی...[لبخند][گل]

گیتی

راستی یادم رفت بگم عکس قشنگیه...[لبخند]

ترانه

سلام چه مطلب زیبایی واقعا واژه ها کم میارن و خجالت زده میشن برای ستایش دو تا فرشته ای که خدا به ما عطا کرده پدر و مادر .چه زیبا با چینش کلمات کنار هم پدرتون ر و تحسین کردید .انشاله خدا پدرتون و مادرتون رو با سلامتی براتون حفظ کنه و سایشون همیشه بالای سر شما باشه تا با نفسشون و دعاهاشون بال و پر ببخشن به زندگییتون و شما هم تا ابد باعث افتخارشون باشید [لبخند]

ترانه

سلام آ÷م ومنتظر نظرات سبزتون [لبخند]

ترانه

سلام آپم ومنتظر نظرات سبزتون [لبخند]

نازلی

پدر وقتی نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده ایستاده بودند، خانواده‌ای با شش بچه که همگی زیر دوازده سال سن داشتند و لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودند. بچه‌ها دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه‌هایی که قرار بود ببینند، صحبت می‌کردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می‌زد. وقتی به باجه رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می‌خواهید؟ پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه‌ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط‌ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط‌ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه‌ها با ناراحتی زمزمه می‌کردند، معلوم بود که مرد پول کافی همراه نداشت؛ حتماً فکر می‌کرد که به بچه‌های کوچکش چه جوابی بدهد. ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده

نازلی

خیلی نوشته هات نازو قشنگه کامران جونم

تینا

منم دعا میکنم نماینده شایسته ای از مردانگی بی مثال پدرت باشی . راستی من هم که دخترپدرم هستم نماینده بی مثال مردونگی پدرم هستم .[لبخند][پلک]

pegah

babat ino bekhune cheghad khishhal mishe.akheeeey[قلب]