روزهای نبودنم!!!!

لحظات زندگی ما آدما مثل یه قصه است... یه قصه از قصه های مادر بزرگ... مثل یه رنگ از میون رنگهای رنگین کمون... که حتی گاهی تا رنگهای تیره هم توش نباشن اون رنگین کمون معنی نداره...

همه چیز با یه بلیط شروع شد... سفری به سرزمین کودکیم.... به خوزستان... به اهواز... به آبادان... به اون حیاطی که ساعتها توش قدم میزدم... با برادر ها و خواهرم فوتبال و بسکتبال بازی میکردم... با نگاه به تابلوی آب طلایی که توی گروه سرودی که من تک خونش بودم و برادر هام به ترتیب یکی از آهنگسازها و یکی از خواننده هاش بودن و توی استان خوزستان اول شد.. شروع شد... به پیتزاهایی تو اهواز که هیچ وقت توی تهران مزشون رو حس نکردم.... به فلافل های خوشمزه ی آبادان.. 

١٠ روز گذشت و من همه ی اون خاطرات رو گذاشتم تا به تهران بر گردم و این بار به دلیل ترم اول ارشدم...

توی قطار ٢ تا عرب زبان هم کوپه ای  من بودن... یه پدر و یه پسر... پسر همش میخندید... مثل من ٢۴ سالش بود... پدرش زود خوابید...پسر کم کم باهام دوست شد.. وقتی دیدم شام نداره... یکی از ساندویچ هام رو بهش دادم طفلی بسیار مشکل مالی داشت... کبدش هم بسیار مشکل داشت و برای معالجه به تهران میومد.. اون با خنده ای تلخ گفت داداشمو با همین مشکل از دست دادم...١ بسکوییت و کیسه ی دیری گذاشت روبرم و بهم تعارف کرد و بازهم خندید... مگر میشد اون خنده رو دید و نخندید؟

  شب برای لحظه ای مشغول خواندن بودم که دیدم از درد دراز کشیده... بهش گفتم حالت بده؟ و اون با خنده ی پر درد گفت آره.... برام عجیب بود هر وقت به تهران نزدیک مشدیم خنده اش کمتر میشد... شب با چشماش بیرونو نگاه میکرد و من قایمکی از زیر پتو نگاش میکردم... براش دعا کردم...

 نمی دونم کی خوابم برد ............................آقا... تهران جا نمونی!!!!

اینو مامور قطار گفت... موبایلمو درآوردم و هندس فری" رو گذاشتم توی گوشم.. گفت میشه منم گوش بدم؟ گفتم آره... آهنگی پر از امید گذاشتم و اون با خنده میرقصدید :)  پسر به من یه عطر هدیه داد..... دستم و گذاشتم روی شونش وبهش گفتم بزار کمکت کنم... خندید.... آفتاب تازه طلوع کرده خنده هامون رو زیبا تر کرد... و من تنهای تنها.... به تهران سرزمینیکه کلیه ی سالهای دانشجوییم رو مدیونشم.... اومدم.... وقتی به خونه رسیدم یه روز بزرگ توی زندگیم آغاز شد... دعوت به جشن مجله ی موفقیت که توی پست بعدیم راجع به اون خواهم نوشت.....

__ پی نوشت: توی قطار از یه روستایی یه درس یاد گرفتم اینکه همیشه بخندم حتی اگه سخت باشه... سخت سخت.... :) :)

/ 3 نظر / 4 بازدید
ساجده

سلام.. خاطره جالبی بود...شما تونستی بری به جشن وبلاگ نویسان... ولی من نتونستم.. خاره اون جشن هم بنویس...[گل] موفق و سر بلند باشی...

رابعه

خنده بر هر درد بی درمان دواست.. تو هم که یه ژسر خنده روی مهربونی :)

pegah

che adam khafani bude un pesareeee.ishala khub shode rasti delam felafel khast[لبخند]