امید... امید... و امید!!!!

خورشید... زرد و درخشان نوید بخش یک روز پر از درخشش آفتاب....

پرنده بال در بال خورشید به مقصد نور و نور و نور.....

پنجره باز و پرده ای که با خنکای نسیم این ور و آنور میرود  و شاعرانه چشمانم را باز میکند...

آن دوردست ها پسرکی لبخند زنان شاخه گلی به دخترکی می دهد... و دخترک شاخه گل را بر دست میگیرد و نسیم حریر لباسش را این سو و آن سو میبرد....

و من لبخند زنان از بلندای آسمان آنها را مینگرم... روبرویم  دشت سبز و سبز و سبز.... آسمان آبی و آبی و آبی... چشمه ها جوشان و سرد در تکاپوی جوش و خروش زندگی.. و من محو تماشای زیبای زندگی... بی توجه به نوازش نسیمی که موهایم را نوازش میکند و ازین سو به آن سو میبرد... فلوتم را به دست میگیرم و با زرد خورشید آبی آسمان زلال رود و سرود نسیم مینوازم ترانه زیبای خوشبختی را.... من چقدر بلندم و عشق در رگهایم جاری و جاری... امروز همه کاینات رنگ به رنگ عشقند.... فقط کافیست از دریچه چشمانم دنیا را نظاره گر شوی... لبخند

به امید سلامتی خودم..... دعایم کنید..... متشکرم.....

 

/ 1 نظر / 16 بازدید
کیوان

این نوشته ام رو دوست دارم حتی اگر اینجا هیچ چشمی و نگاهی نباشد... هیچ چشم و نگاهی!!