لعنت بر غرور!!

امروز دربرابر ساختمون واستادم... ساختمون از من بالاتر بود... به تابلوی زرد روبروم نگاه کردم روش نوشته بود ساختمان 7 طبقه بتنی... به اون لحظه ای فکر کردم که ساختمون توی گود زمین بود و من ازون بالا پایین رو نگاه می کردم... ولی اون ساختمون بالا اومد... بالا و بالاتر... حالا اون ساختمون از قدم بلندتره!! ساختمون بالا میره و من هنوز هم روی زمینم.... ستون کنار ستون... تیر کنار تیر... طبقه بالای طبقه... و تو همچنان اون پائین... ساختمونی که روزی سرم رو زیر می گرفتم و حالا دستام رو روی پیشونیم میزارم.. سرم رو بالا میگیرم و نگاش می کنم... امروز به این فکر کردم که غرور آدما مثل یک ساختونه که بالا و بالاتر میره... بی اونکه بدونه روزی از اعماق زمین بنا نهاده شده... بی اونکه بدونه خاک با همه وجود اونو در بر گرفته... امروز دلم برای همه سادگی های کودکیم تنگ شد... درست مثل اون روزا که توی زادگاه کودکیم اهواز برق میرفت و مامان توی حیاط خونه حصیر میزاشت و با لبخندی لطیف میگفت عجب هواییه!!... اون لحظه ها که  شمع با سادگیش  پر از نور زندگی بود... اون لحظه ها که راحت تر میتونستی دور از صدای ماشین ها و تجملات به صدای جیرجیرک ها... به بوی سبزی طراوت گل های حیاط... به آسمان پر ستاره و شب های نگاه کنی... کاش همه آدم ها قدر سادگی رو میدونستن... لعنت بر غرور!!!

پی نوشت: دارم آهنگ شیرین و فرهاد شادمهر عقیلی رو گوش میدم!

/ 10 نظر / 9 بازدید

mesle hamishe ghashng [گل][گل][گل][لبخند]

ترانه

سلام خیلی قشنگ بود چه تعبیر زیبایی کردید و چه خوب غرور رو توصیف کردید اون قسمت از متن که یاد کودکیتون رو کردید خیلی دلنشینه واقعا چه قدر زیباست دوران خوش کودکی [لبخند]

گریه ناز

غرور ... واژه ی غریبی نیست با بشریت ... به گوش من و تو و همه مان هم خورده است بارها... و شاید گاهی...گاهی تصویرش را دیده ایم در آینه جلوی رویمان اما ... خدارا شکر ... که هنوز آسمان اهواز ستاره دارد که جاده های گیلان بوی مطبوع برنج می دهد که صدای ساز نوازنده های ترکمن از کاروانسراهای زنجان به گوش میرسد که باد هنوز در بادگیرهای یزد میپیچد که هنوز برق می رود... و یادمان میافتد... خدا هست غرور برای که؟ برای چه؟ چرا ...

biname

دیواری ساخته ام از جنس غرور با بافته ای از باورهایم تا در روزهای تنهایی و دلتنگی به آن تکیه کنم . . .

biname

دیواری ساخته ام از جنس غرور با بافته ای از باورهایم تا در روزهای تنهایی و دلتنگی به آن تکیه کنم . . .

دخترک بهار

شیطان به خاطر غرورش رانده شد از درگاه خدا او هم به خاطر غرورش رانده شد از قلب من ... آدم های ساده دوست داشتنی هستن چراکه پاکی قلبشون باعث گذر نو از قلبشون میشه همیشه بهاری باشین

آسمان

قدیما همه چیز قشنگ تر بود..

لینا

ا شماهم خوزستانی هستین پس!!خوشبختم. مث همیشه مطالبتون به دل میشینه.....

لینا

کودکی قشنگترین لحظاتمونودربرداشت باسادگیهای دلنشینش؛ باآرزوی بزرگ شدن!اماآدم وقتی چشاشوبازمیکنیه وبه خودش میادکه دلش برای همون سادگیهالک زده.......

...

کاش همه ادمها قدر سادگی رو میدونستن ...