من... آب... اندیشه و زندگی!!

لباسها را از تن در می آورم.. کمی خسته ام... حتی وقتی با پای برهنه جلو و جلوتر میروم.. آخر وجودم مالامال از افکاری رنگ به رنگ شده است.. دوش را برتنم باز میکنم.. قطره قطره آب بر تنم سر میخورد و قلقلکم میدهد... چشمانم را بسته ام و فقط  قطره قطره حضور آب را احساس میکنم.. از زیر دوش بیرون می آیم..

روبرویم آبی زلال و آبی...آرام و بی وزن بر پهنای آب دراز می کشم و در ژرفای آب فرو میروم... آری من آب را میشکافم و لحظه ای بر کف استخر دراز میکشم.. از پشت دریچه عینک در آن سکوت همه جا را نگاه میکنم.. آبی زلال آرامش را... آدم هایی که بر کف استخر قدم نهاده اند.. آدم هایی که آن بالاها در آن اوج رو به قبله نور با دست و پای خویش شناکنان موج ها را میشکافند..

ناگهان سبک و بی وزن از آن کاشی های آبی به بالای آب می آیم... بالا و بالاتر... تا سرزمین جدیدی از نور که از آن زیر نگاه کرده بودم.. اولین تصویر روبرویم مردکی سالخورده است که بی باک طول استخر را پشت سر میگذارد... دیگری با پایی معلول از تخته فنر.. مطمئن و بی پروا به درون آب میپرد.. دیگری در جک کوزی کمرش را ماساژ میدهد و با دوستش بلند میخندد آنقدر زیبا که چند صباحی لبخند زنان مسحور نگاهش میشوم.. آن یکی دست بر شانه دوستش گذاشته و با او درد دل میکند... حال سوال اینجاست چرا باید در زندگی آنقدر غرق شد و همه این زیبایی ها و درس ها را از یاد برد؟ چرا نباید چون ارشمیدس درس وزن و بی وزنی را از آب فرا گرفت؟ چرا نباید در حریر احساس آب آبی شدن و زلال شدن را یاد گرفت؟ چرا نباید در ژرفای موج ها و خروش ها درس شنا کردن را آموخت؟ و چرا نباید بسان آب پاک بود و پاکی را آفرید؟

دیگر مجالی برای فکرها نیست.. فرصت.. فرصت بی وزنیست.. فرصت به نور رسیدن و شکافتن فکرها.. فرصت به انتها رساندن عرض و طول مسیر آبی زندگی...

1..2..3 همین حال و همین لحظه!!!!!!

/ 0 نظر / 8 بازدید