صدایش کن... امام رضا!

تو مرا خواستی و من آمدم.. آری آمدم امام رضا...

من آمدم با گامهایی آلوده در دنیای زشتی و پلشتی...

آمدم با چشمانی که با سیل اشک برایت بی تابی میکردند..

آمدم با هزاران دل پر از امید... آمدم تا میان هزاران سیاه و سفید حرمت مست حضورت شوم... آمدم تا با رویی سیاه دور حرمت طواف کنم و کثیفی ها را زیر پای فراموش کنم آمدم تا بگویم:

توپاک بودی ولی من چه؟تو از لذات گذشتی و من چه؟

تو به مرگ خندیدی و من چه؟تو جاودانه گشتی و من چه؟

آمدم تا بگویم چون دیگر نباشم از چشمانم.. دستانم... قلبم میترسم

آمدم تا بگویم من و من های ایرانی پیش خداوند از یاد مبر ای خود پاکی

آه که چقدر چشمها در حرمت نورانیست...

در حرمت همه تا وقتی هستند رنگ آرامش میدهند

وقتی با چشمانی بارانی با پاهایی که سنگین تر از همیشه بودند از تو خداحافظی کردم خواستم پاکمان نگه داری... 

اکنون درین شهر غریب نا آشنای آشنا... دستم را دگر بار به سویت دراز میکنم و دعا میکنم..

همه ی ما ایرا نیان را سلامت... خرم... شاد... پاک.. یک رنگ... وموفق گردانی آمین.....................

/ 6 نظر / 7 بازدید

زیارت قبول . [گل]

فروزان

وبت حرف نداره خوشحال میشم نظرتونو درباره وبلاگم بدونم.[گل]

امین آزاد

دیر رسیدم که بگم التماس دعا زیارتت قبول [لبخند][گل]

امین آزاد

سلام کیوان اونیکی وبلاگ کامنت نمیگیره یعنی پسورد میخواد http://sooorati.blogfa.com/