خداحافظ حصار بی تو بودن!

سربازی یعنی:

_ همیشه قدر خانواده و داشته هایت را بدان...

_ تحمل سختی... سختی... سختی...و تنهای تنها امید...

_ ظرف شستن...کار... و کار و کار.... و لحظه ای را هدر ندادن...

_ در اوج دلتنگی و خستگی و فعالیت... دربرابر آفریدگار نور.. سر تعظیم را در لباس سفید نماز اول وقت... فرو آوردن...

_ همیشه همه چیز را نداشتن ولی با داشته های کم زندگی کردن و زندگی ادامه دادن..

_ بی خبری از عزیزانت و اندیشه مثبت... به روز دیدارشان... لبخندشان... لطافت بوسدنشان...

_ خود را همرنگ دیگران دیدن... در یک لباس... یعنی درک همزمان فرهنگ ها و دل ها...

_ نظم.... نظم... نظم... و نه نگفتن به ساده ترین کارهایی که گاه با کم طاقتی ازکنارشان شانه خالی میکردیم...

_ گاه بی هیچ مونسی.. مریض شدن... درد کشیدن... خسته شدن... بغض کردن... یعنی در هر حالی خلوت با خویش....

_ لذت با هم بودن و به باد سپردن کوه تنهایی و سر در لاک غم فرو بردن.....

_ دور نریختن هر چیز... و درک ضرب المثل لنگه کفش کهنه در بیابان غنیمت است...

_ اندیشیدن به فلسفه ساده ترین ها... سنگ... آسمان.... خاک.... آب... ماه... خورشید....

_ سعه صدر.... سینه ای فراخ.... قدرت بی همتای تحمل.... صبرو آزمایش سکوت....

_ ساده زیستی.... قناعت...  قدر دان کم بودن.... یعنی درک شکر نعمت....

_ هیچ وقت از ظاهر دیگران راجع به شخصیتشان قضاوتی نکردن...

_ درس خودشناسی... انشان شناسی.. دریافتن اینکه دیگران واقعا چه هستند... خودمان چه هستیم... آری در سختی ها هر کس را میتوان بهتر شناخت...

_ بخل و غرور را در لوای پست ترین کارها در صف دیگران فراموش کردن و متواضع بودن و مسئولیت را به دوش کشیدن...

_ در اوج درد و تنهایی و هدف... یاد اسرا’... همه شهیدان جنگ در اوج محرومیت و عشق به میهن مقدسشان افتادن و به شرفشان آفرین گفتن...

صدای زوزه سرد باد... لباس سبز خاکی... شالی بر صورتک... تفنگی بر دوش... ژوتین هایی سنگین تر از دیروز و هرروز... مسیری در دل سیاه شب و شبتاب ماه و ستارگان... و سرما و سرما... تا چشم کار میکند همه جا تاریک و پراز سنگهای سخت... اکنون ساعتهاست که در راهم... صفی طویل از سربازان.. یک به یک... قد به قد در کنار هم در راه.... لوزه ام عفونت کرده... سخت آب دهانم را قورت میدهم... ولی باید رفت... هیچ خبری از دستور ایست نیست...  همچنان در راهم... آن دور دست ها از دور چراغ های روشن شهر را میبینم... چراغ های گرم لبخند... گرم باهم بودن... گرم زندگی... نمیدانم چرا ولی بدون انکه جلویم را بنگرم... همه هواسم معطوف همان چراغ های دور دست شهر شده... کم کم احساس میکنم که دیگر گرم شده ام... بی حس و سبکبال جلو و جلوتر میروم... بلی.. گاه باید رفت تا دریافت که آنان که برای شرف این مملکت رفته اند چه ها کشیده اند... بی شک آنان نیز روزی در 2 راهی رفتن و ماندن مانده اند... در 2 راهی که در سویی عشق و محبوب و در سویی شرف مملکت... راه دوم را به جان خریده اند... تا این چراغ ها.. همیشه گرم و روشن بمانند... و پرچم سرخ عشق... سفید پاکی و سبز زندگی در این سرزمین به احتزاز در آید... دیگر سنگینی پوتینم... سردی خشک هوا... درد گلویم... تلخ بی تو بودن را به زوزه ی باد میسپارم... تا مردتر از دیروز و هر روز چراغ گرم با هم بودن خودم و تو را... چراغ باهم بودن میلیون ها عشق جنس خودم و تورا همیشه روشن نگاه دارم.... حتی اگر در این راه هیچ برگشتی نباشد... بی شک روزی چراغ هایی همیشه گرم و روشن خواهد ماند و طعم سرخ عشق در این سرزمین بی دست هیچ اهریمنی جاودان خواهد شد...

من برگشتمممممممممممممممممممممم........

 پی نوشت: خداحافظ سیم خاردار حائل با تو بودن........

/ 4 نظر / 9 بازدید
تینا

بسیار بسیار زیبا نوشتی . [دست] خوش اومدی . [گل]

pegah

khosh umadiiii.alan Dge vase khodet marD shoD[نیشخند]

pegah

................

دخترک بهار

سربازی رو دوست ندارم کاش پسرا هم نمی رفتن برای مرد شدن راه های بهتری هم وجود داره خوش اومدین همیشه بهاری باشین